X
تبلیغات
رایتل

























خاکستر و بانو

نام وبلاگ برگرفته ازنام یکی از اشعارشمس لنگرودیِ عزیز است

عمه کبری سومین عمه ام است، خیلی مهربان است خیلی زیاد درست مثل باقی عمه ها! ویژگی خوب اخلاقی کم ندارد عمه کبری؛ مثل غمخوار بودن، همنشین خوب بودن و خوش صحبت بودن، آواز خوب خواندن، غذاهای خیلی خوشمزه پختن، دست و دلباز بودن، غصه خور همه بودن حتی اگر تنها کار ممکن باشد که بتواند برای کسی انجام دهد، دوست خوب بودن، و حتما حتما مادر خوب بودن!

اما یک ویژگی دارد که فکر کنم بین تمام خواهر و برادرها بارز است ولی عمه کبری مدلش خیلی دیگر ترد و شکننده تر به نظر می رسد، آن هم راحت گریه کردنش است! در هر حالتی و با هر اتفاق احساسی حتی نامحسوسی، راحت گریه می کند!

بیشتر دارم شبیه عمه کبری می شوم در این ویژگی، خیلی خیلی راحت گریه می کنم، حتی برای چیزها و لحظه های اصلا گریه ندار، گریه می کنم و هی با خودم می گویم که چی مثلا؟ الان آخه وقت گریه است؟ اما باز گریه می کنم.

مثل دیشب که پسرچه از شادی دیدن خاله افسانه بالا و پایین می پرید، گریه ام گرفت!

 

نوشته شده در چهارشنبه 25 مرداد 1396ساعت 17:10 توسط seren نظرات (2)

به زوایای مختلف خانه نگاه می کنم؛ تقریبا هر شب! شب ها از پنجره ی آشپزخانه کلۀ نورانی برج میلاد را می شود دید! به قول دایی بزرگه تمام خانه هایی که در آن زندگی کرده ام هرکدام یک چشم انداز منحصر به خود داشته اند! دوتای قبلی ، از یکی از پنجره هایشان می شد کوه را دید و این یکی هم کله ی برج میلاد، و البته کوچه ای که شبیه یک عالمه کوچه ی دیگر در این شهر است! هیچ معلوم نیست تا چند وقت دیگر بتوانم ماه را از این پنجرها ببینم! یا همین گوشه ی دنج خانه که در آن وارد دنیایی دیگر می شوم!

این خانه چه دیدارها که به خود ندیده! چه آدم های خوبی که به این خانه آمده اند و هر کدام حالی با خود آوردند مختص به خود! آدم هایی که به این خانه پا گذاشتند همه خوب بودند، خوبی ای فراتر از تصور! خوبی ای همراه با سبزی و شیرینی و مهربانی! عکس هایی که با هم انداخته ایم جلوی دیوارهای همین خانه بوده و این دیوارها در داشتن خاطرات خوب در میان عکس ها تا همیشه با ماسهیم است! اصلا از خصوصیات بارز این خانه آدم های دوست داشتنی جدیدی بود که به خود راه داد!

این خانه را خیلی دوست داشتم و هرگز هیچکدام از زوایایش را از یاد نخواهم برد! پسرچه ام در این خانه به دنیا آمد، از پنجره آشپزخانه همین خانه اولین باران و برف را دید، اولین گنجشک و بلبل خرما را دید، اولین لبخند را به دختر همسایه ی روبرو زد، اولین بار ارتفاع را از همین پنجره تجربه کرد و وانتی ها را از بالا و از پای همین پنجره ها صدا می زد با هیجان! اولین زمین خوردن هایش هم در همین خانه بود!

در این خانه خبرهای بد و خوب زیادی شنیدم! اتفاقات ناگوار و گوارای بسیاری تجربه کردیم! تلخی و ناکامی کم نبود اما خوشی هایش با تمام کمی بسیار با ارزش و جانبخش بودند! چه شب ها که از پشت همین پنجره های قدی، با ماه حرف زدم، با خدایی که همیش در آسمان است درددل کردم و از طلوع و سپیده دم خبری خوش خواستم!

نمی دانم تا چند وقت و چند روز دیگر می توانم بگویم نام کوچه مان "بهار " است و سوپری نزدیک خانه ام یک دریانی باشد با تمام آنچه لازم است، و یک نانوایی بربری که شاطرش یک روند،حرف می زند؛ اما وقتی از جلوی نانوایی اش رد می شوی مثل قدیم هاعطر نانش می پیچد توی کوچه و بهترین بربری ها را می پزد.

این خانه و اطرافش، کوچه هایش، پل مشهور و مهمی که نزدیکش است، خیابان های در دسترسش، آجیل فروشی نزدیک و خوبش ، و تمام آنچه که برایش قابلیت است، قرار است برود توی خاطراتی که می شود خاطرات مهربان و نامهربان گذشته!

می خواهم تمام این مدت کمی که باقی مانده و اینجا هستم را مثل روزهای اولی که به اینجا آمدم و هر روز از خوشی می آمدم و در آن زندگی می کردم، زندگی کنم درش، تا خانۀ بعدی و خاطراتی تازه!

 

نوشته شده در سه‌شنبه 17 مرداد 1396ساعت 18:50 توسط seren نظرات (8)

منتظر یک اتفاق تقریبا محالم!

کاش میشد زندگی مثل فیلم ها بود؛ فیلم های هپی اِند!

کاش یکی پیدا می شد و دردهای نگفته را از میان نگفته ها می شنید و می دید!

به مو رسیدن؛ چیزی است که در زندگی بارها تجربه کرده ام! حالا دستانم به سوی درگاه تمام عزیزانِ درگاهست که دستگیرند! بانوی مهربان می دانم از میان ناگفته هایم می شنوی! به شدت منتظر مهربانی ات هستم!

بزرگوار به خاطر عزیزان درگاهت رهایم نکن! ایمان دارم به:«وَ لَسَوْفَ یُعْطِیکَ رَبُّکَ فَتَرْضَى‌؛ و بزودی پروردگارت آنقدر به تو عطا خواهد کرد که خشنود شوی!»    (آیه 5 سوره «ضحی»)


پ.ن: دایی بزرگه برایم فرستاده:

« حرم امن تو کافی است هراسان شده را      مثل شه راه بده آهوی گریان شده را

شدنی نیست کرم داشته باشی اما       دستگیری نکنی دست به دامان شده را»

 

نوشته شده در دوشنبه 2 مرداد 1396ساعت 23:31 توسط seren نظرات (9)

 

به خاطر شرایط ایجاد شده و شرایطی که بعدا قراره تو زندگی مون ایجاد بشه و امیدوارم ختم به خیر بشه، دنبال یه خونه با شرایط خاص هستم! البته کمی نا امیدانه!

یه خونه خیلی کوچیک و شاید هم موقت، که 13 تومن بشه رهنش کرد.

بیشتر شبیه آرزوئه، اما دنبالشم، به شدت، خدا خودت یه معجزه رخ بده! لطفا! این اولین و بزرگ ترین گزینه ویش لیستم برای تولد امسالمه! امیدوارم تا تولدم برآورده اش کنی خدای خوبم!

 

 

نوشته شده در سه‌شنبه 13 تیر 1396ساعت 19:42 توسط seren نظرات (9)

چهارشنبه عصری که گذشت رفتیم ولایت! با خودم کنار آمدم که هوا گرم است و شرجی و مرطوب. اصلا این قدر ذوق و هیجان داشتم که تمام این ها رفت به حاشیه!

پنج شنبه صبح که پاشدم رفتم سر مزار مامان! یک دبه خالی کنار شیر آب بود! پرش کردم و رفتم شستم همه مزارهای فک و فامیل را . از مامان شروع کردم و رسیدم به پسرخاله، هوا گرم بود و پسرم هم کنارم ایستاده بود. نمیشد بنشینم و دل سیر حرف بزنم باهاشان! همانطور که دبه آب را می ریختم روی مزارش سلام کردم و گفتم: امروز دامادی تنها برادرت است! چقدر دوست داشتم روزی گوشه ی سفره عقد را بالای سر تو می گرفتم! در لباس دامادی برق خنده و نگاهت قند توی دلم آب می کرد و شانه ات را می بوسیدم برایت آرزوهای خوب خوب میکردم مثل خواهری که هرگز نداشتی! اما امروز می رویم که دامادی برادرت را جشن بگیریم!

 

هشت تیر امسال برای خانواده مادری من شبی بود پر از شادی! دو عاشق بی نظیر و بی نقص بعد از دوازده سال با هم یکی شدند! دوازده سال زمان کمی نیست برای با هم ماندن، به پای هم ماندن!

جای خیلی ها خالی بود! مامان، بابابزرگ، عزیز و «ص» به عنوان تنها برادر داماد! اما ما سعی کردیم این خالی بودگی برای خاله وسطی زیاد به چشم نیاید!

 

نوشته شده در سه‌شنبه 13 تیر 1396ساعت 15:08 توسط seren نظرات (6)

  1    2    3    4    5    ...    24  >>
Design By : Pars Skin