خاکستر و بانو

خاکستر و بانو

نام وبلاگ برگرفته ازنام یکی از اشعارشمس لنگرودیِ عزیز است
خاکستر و بانو

خاکستر و بانو

نام وبلاگ برگرفته ازنام یکی از اشعارشمس لنگرودیِ عزیز است

تقریبا هر هفته دارم یه تفاوتی تو خونه ایجاد می کنم! از زدن یه قفسه ی دست ساز تو دستشویی با رنگ لاک زرد و آبیم به حاشیه اش که کمی زمختی و کجیش کمتر به چشم بیاد، تا جابجایی وسایل توی کشوهای خونه! کارهایی که فقط خودم می دونم انجام شدن و مورس وقتی می ره بیرون کله سحر و غروب برمیگرده هیچ چیزی نشون نمی ده که تغییری به وجود اومده یا کار خاصی انجام شده!

دلم میخواد تو خونه ام مهمونی بدم! یه مهمونی که تهش له باشم از خستگی کارهای قبلش! فکر کنم هفته آینده وقت مناسبی باشه! دارم به این فکر می کنم که یه دوره تو فامیل راه بندازم که هر ماه خونه ی یکیمون باشه و این قدر دور نشیم از  هم، اینقدر تنها نمونیم! اما اینقدر به حواشی موضوع فکر می کنم که قبل از به وقوع پیوستن همه چی تو ذهنم کنسل میشه!

هنوز کار پاره وقت پیدا نکردم اما دنبالشم و پیداش می کنم لامصبو!

 

اردیبهشت مبارک

خیلی طول کشیده اومدنم به اینجا، هر روز بهجملاتی فکر می کردم که چه راحت می شه اینجا گفت و هیچ جای دیگه نه!

سال جدید شلوغ شروع شد. امسال جور دیگه ای بود.

قرار بود لحظه ی تحویل سال کنار مامان باشیم، اما بابا با گفتن این جمله که؛ منم آرزومه بچه هام لحظه ی تحویل سال کنارم باشند! ما رو اونجا موندگار کرد! روابطم با بابا رو به بهبوده! یخ های رابطه یکم آب شدند!

 

بعد از این همه مدت حرف نزدن اینجا حرفم نمیاد! نه اینکه حرف نداشته باشم یا غریبی کنم با اینجاها، نه؛ فقط حرفم نمیاد!

 

پسرک یکم زود کوره در میره و داد می زنه و این شده یه موضوع آزار دهنده برای من! قبل از مهمونی کلی باهاش حرف می زنم که رسیدیم سلام کن، مهربون باش! اونم می گه باشه اما نمی بوسما!

 

 

روزتون مبارک مامان ها!

-صبح هایی که مورس خونه باشه با پسر صبحانه می خورند! وسط حرف هاشون شنیدم که کونوسچه گفت: بابا میشه لطفا به لک لک ها بگی برامون یه نی نی بیارن؟!


-امسال اولین سالیه که بعد از ازدواج قراره موقع تحویل سال خونه نباشیم! پارچه نوار دوزی شده ی قرمزم را برداشته ام، شمع و شکلات هم!  شیرینی های ساده ای پخته ام، قراره امسال کنار مامان باشیم! امیدوارم هوای تحویل سال آفتابی باشه که بتونیم اونجا کنار هم جمع شیم!



شاه پسرم سه سالگی مبارک!

هزار و چند روزی است که مرا برای مادری کردن برگزیدی دردانه ی عالم هستیِ من؛ پسرکم!

روز اول که مثل یک دانه ی کنجد آمدی و نشستی توی ظرف عسل دل من؛ شادی بی حد!

روز تولدت باران می بارید، ریز و بی وقفه! شاباش آسمان به من!

وقتی ساعت 3 عصرِ سه سال پیش تو را نشانم دادند، اولین واکنشم اشک بود! پسرکی پیچیده در  گان سبز! یک شانه ات بیرون بود و می شد جای بال کنده شده ات را دید، عاشق چاه زنخدانت شدم؛ دنیا رفت در بکگراندی از هیچ؛ و تو ماه من شدی و تابیدی!

بوی گلویت که بوی بهشت می داد مرا دوباره عاشق کرد، مروارید سفیدم!

واقعا من قبل از تو چه می کردم، کجا بودم؟!

 

پ.ن اول: از جمله علاقمندی های کونوسچه جناب"ابی" است! بی حد و حصردوستش داره و براش احترام ویژه ای قائله! وقتی ابی می خونه به همه می گه ساکت ابی داره می خونه! بعد رو به من می کنه می گه: الان ابی می خونه حالت بهتر شد؟! و من با رضایت خاطر می گم: بله، خوبِ خوب! رفتن به کنسرتش و دیدن از نزدیکش تو ویش لیست های مادر پسریمون اون بالا بالاهاست! شراب صد ساله عشق رو هم هی تکرار می کنه!

ماشین بازی رو دوست داره! توی عروسکاشم یه سگ داره که اسمشو گذاشته فِرِدی که  یار همیشگیشه، و البته اینقدر فردی شسته شده که دیگه جونی براش نمونده! دنیای شیرینی ها دنیای مورد علاقشه و هر وقت دلش شیرینی می خواد می گه: مامان بهم جایزه می دی؟! یا می گه میشه بغلم کنی بریم ببینیم چی داریم؟!

کتاب خوندن و قصه گوش دادن خیلی دوست داره! نقاشی با آبرنگ رو هم خیلی زیاد! گاهی با هم بِلز می زنیم! گاهی شیپورشو بر می داره و هی می زنه! تا من می گم نوبت منه! می گه: نه خاله ساراینا خوابن! ( خاله سارا همسایه پایینی مونه)

چند وقتیه که خیلی خیلی زیاد کارتون دیدن رو دوست داره! کارتون لک لک ها و چند تای دیگه رو بیش از ده بار دیده! اینقدر که دیالوگها رو حفظه و لیپ سینک باهاشون اجرا می کنه!

خجالتیه هنوز و از بغل شدن و بوسیدن و بوسیده شدن زیاد خوشش نمیاد! البته به قول پدربزرگش با باج گرفتن زود می پره تو بغل و چلپ چلپ ماچ میده! موقع خواب حتما باید دستم رو بذارم رویشونه اش تا بخوابه! این افتخار حتی شامل باباش نمیشه و وقتی یه بار باباش خواست بغلش کنه تا بخوابه، گفت: فقط مامانا می تونن دستشونو بذارن!

هر وقت اجازه ی کار یا برداشتن چیزی رو بهش نمی دم، یا می فهمه کار بدی کرده و ازش دلخورم، می گه بذار ببوسمت! بعد از بوسیدن هم می گه: دیگه ازم ناراحت نیستی؟! و من چی می تونم بگم جز نه!

 

پ.ن دوم: متن بالا رو امروز تو پیج اینستام گذاشته بودم، خواستم با شما هم شریکش بشم!

 

جمعه از تو می گم!

یکی بود تو گذشته ام که خیلی دوستش داشتم، خواهر بود برام، خیلی وقت ها و جاها خواهری رو تموم کرد برام، اینقدر با هم رفیق و یار غار بودیم که فکر می کردم اگه مامان ندارم اونو دارم؛ اما تهش نمی دونم چی شد که‌ بد دلی از من شکوند، از هممون؛ حالا همه ی اینا رو گفتم که بگم کونوسچه ای که شد لقب پسرم، از اون اومد! به هر بچه ای که دوست داشت با لحن بچه گانه و در حال بادکش نمودن بچه ی مذکور می گفت: کونّوس ( ن با تشدید

بعدم که یه خاله ی مهربون تهش یه "چه" گذاشت و شد کونوسچه!

چقدرم القاب داره از الان پسر، اولِ اولش کنجد بود، چون برای من اون تخمک مثل کنجدی بود افتاده تو ظرف عسل و چسبیده و جدا شدنی نبود که نبود!

بعد شد گیلانشاه! اینم به خاطر روحیه نصیحت گونه ی من در ابتدای مادری بود، بعد کونوسچه؛ بعد از اون هم پسرم!

ازم یاد گرفته تو خونه راه میره می‌خونه: بلا می سری، تاجِ می سری! ( درد و بلات به جونم، تاج سَرَمی) اینو من برای اون می خونم، اون نمی دونم واسه کی!؟

جمعه تولد شاه پسرمه، یادم بمونه از کارها و دوست داشتنی هاش اون روز بیشتر بگم!

 

پ.ن: شهرزاد هر روز دلم می خواد بهت میل بزنم و تنبلی زورش بیشتره از من در روشن کردن کامپیوتر خونه. اول ازت بخوام چندتا کتاب بهم معرفی کنی، البته یکی بود که‌ معرفیش کرده بودی نمی دونم "چی چی زده" بود و یادم نمیاد، دوم اینکه این دخترت شبیه کیه این همه خوشگله، خوشگله ها! به ویژه چشماش! یه روزی یکی پیدا میشه که خودشو واسه اون خنده بکشه! البته نه که پیدا شدنش مهم باشه ها! میخوام بگم چقدر خنده ی خنده ای داره!