دختره قرار بود بمیره اومد نشست کنار باباش که اونم می دونست دخترش قراره بمیره! بعد به باباش گفت: بابا بیا یه قراری با هم بذاریم، بعدا هر وقت دلت برام تنگ شد یه درخت به یاد من بکار.
بابا گفت: دنیا به این همه درخت نیازی نداره!
احمقانه است اما اون لحظه دوست داشتم جای اون دختره باشم تا بابام به من چنین حرفی رو بزنه.
انگار انداخته شدم یه گوشه دیگه از دنیا.
بلاگفای نامرد یه عالمه حرف تو دلم موند و اینقدر درست نشدی که با آه هام دود شدند رفتند هوا.
برای من نوشتن خیلی مهمه خیلی خیلی. یادمه اون آبان نودی که به همسر گفتم من وبلاگ دارم اما دوست ندارم بخونیش، اصلا متعجب نشد و گفت کسی که همیشه یه دفتر برای نوشتن همراهشه عجیب نیست که حالا وبلاگ داشته باشه.
من وبلاگ نویس شدم به هزار دلیل که یکیش محفوظ موندن نوشته هام از هر گزندی بود. زهی خیال باطل.
داشتم دنبال کسی می گشتم برای وقتی که نبودم کلید اینجا رو داشته باشه و بده به عزیزام اما حالا خودمم موندم بی کلید.
مصر بلاگفا دیگه جایی برای زندگی نبود.