خاکستر و بانو

نام وبلاگ برگرفته ازنام یکی از اشعارشمس لنگرودیِ عزیز است

خاکستر و بانو

نام وبلاگ برگرفته ازنام یکی از اشعارشمس لنگرودیِ عزیز است

معجزه ای که من به آن نیازمند بودم!

بعد از ظهرها که باطری کونوسچه جان تموم می شه، پتوشو برمی داره  و روی یه گوشه از تشکش دراز می کشه. بعد من رو صدا میزنه و با دست آروم می زنه رو بالش کنار دستش که یعنی بیا اینجا پیشم بخواب. هر روز که داره آروم آروم در چشماشو می بنده و من یا دستش رو گرفتم، یا موهاشو نوازش می کنم، به بودنش فکر می کنم. هر روز و هر روز از خدا ممنون تر می شوم که او را به من هدیه داده. مهربانی خدا، مهربانی!

یاد وقتی که هنوز کنجدی بود توی ظرف عسل می افتم! من برایش یوسف می خواندم بر سیب تا زیبا شود، یاسین میخواندم تا قلبش نرم و مهربان شود، والعصر می خواندم تا آرام باشد، آیت الکرسی می خواندم تا از بلا در امان باشد! حالا یوسفم کنارم زندگی می کند، با قلبی نرم و با احساس. همیشه ازش می خوام مهربونترین و محکم ترین و خوشبخت ترین باشه. وقتی که دارم براش دعا می کنم، یاد مادرهای توی قصه ها می افتم که برای فرزندانشون دعاهای خوب و بزرگ می کردند و دعاهاشونم برآورده می شد. بعد هی دعام رو بزرگ تر می کنم.شفاف تر می کنم. شفاف شفاف براش از خدا و دنیا میخوام تا یه موقع ادعا نکنن تو اینو نگفتی اونو گفتی! 

خدایا امتحان هیچ مادری فرزندش نباشه!

لااقل یکی از نتایج مثبت بی پولی طوفان های پی در پی ذهنی است!

تصمیم دارد بخوابد، شب از نیمه گذشته! اما هی الکی توی صفحات کتاب ها می چرخد. به آشپزخانه رفته و زیر کتری تقریباً همیشه روشن خانه اش را خاموش می کند. معتقد است در خانه هیچی هم که نباشد، چای باید همیشه به راه باشد. پنجره را می بندد و یک لیوان چای دیگر می ریزد. دوتا بیسکوییت کنار چایی می گذارد.دست کم خوب است هنوز می توانند بیسکوییت بخرند!

همسرش چندماهی است سر کار جدید رفته. اولش خوشحال بودند که تمام شد،  اما بعد از گذشت چندماه هنوز شرایط همانطور است. هیچ حقوقی دریافت نشده. حدودا یک هفته می شود که فقط تخم مرغ می خورند. با خود می گوید دست کم خوب است هنوز می توانیم تخم مرغ بخوریم.

شب ها سعی می کند برای ناهار ادارۀ همسر چیزی دست و پا کند که هم سر و شکل خوبی داشته باشد، هم بشود با سویا آن را درست کرد. بازهم ذهن خلاقش را مجبور به همکاری و تراوش می کند و چیزی فراهم می شود. امشب آخرین پیمانه های برنج را هم برای ناهار فردای همسر و فرزند پخت. بوی پیاز و دارچین طعم سویا را خوب کرده. اصلا اینقدر این روزها توی هر چیزی سویا می ریزد و غذاهای سویایی درست می کند هم میتواند یه کتابچه طرز تهیۀ غذاهای سویایی بدهد، هم توانسته طعم و رنگ آن را به گوشت نزدیک کند. با خود می گوید: دست کم خوب است سویا گران نیست و امشب هم چیزی به ذهنم رسیده. هم آن میان هم چیزی برای فردا باز هم البته با سویا پیدا می کند.جایی یادداشت می کند تا یادش نرود. 

یهو یادش می آید فردا شب هم یک مهمان تقریبا خودمانی دارد. اما نه آنقدر خودمانی که بشود جلویش تخم مرغ گذاشت. بدتر اینکه می داند مهمانش سویا اصلا دوست ندارد و معتقد است سویا یک طعم فیک و بی مزه دارد! بعد با خود می گوید: حالا تا فردا، یه کاریش می کنم.

دست می اندازد لای موهایش، چندروز است حتی حوصله حمام رفتن هم ندارد. یک تاپ مشکی ورزشی و یک شلوارک برمودای قهوه ای به تن دارد که همسر وقتی بار اول آن را پوشیده بود، گفته بود: شبیه سامورایی ها شدی با این! همین طور که زل زده به صفحات کتاب و دارد رویاهای خوب می بافد به هم، با خود می گوید: می شد بدتر از این هم باشه، همونطور که من قبلاً خیلی بدترها رو تجربه کردم. از پسش برمیام. دلم خیلی گرفته، اینقد که با هیچ کس نمی تونم درددل کنم. من باید مث یک سامورایی مبارز باشم.یا مثل یک گیشا محکم!


دوباره به سمت پنجره آشپزخانه می رود. لای آن را باز می کند و به انتهای کوچه و نور تیر چراغ ها نگاهی بی هدف می اندازد. سرش را بالا می گیرد و به چراغ های سبز و زرد برج میلاد نگاه می کند.همیشه برای خاطره هایش یک نماد دارد. در این خانه نماد خاطره هایش این برج شده. یاد شبهایی می افتد که فرزندش را در آغوش راه میبرد و سعی می کرد آرامش کند. شب های مادری سختند، اما با هیچ شبی دوست نداری عوضشان کنی. سرد است. پنجره را می بندد و به خودش قول می دهد دست از امید برندارد. دست کم هنوز، امید هست!


پ.ن: این صرفا یک داستانه که نیمه شب به ذهنم تراوشید!

آشنایی با مفاهیم جدید هویت و زبان

شدید و کُند و لاک پشتی مشغول نوشتن فصل دوم پایان نامه ام. اصلا پایان نامه نوشتن با بچه منافات داره.

تا میام دو خط بنویسم و تا دستم راه می افته و دارم تند تند نظریات و فرضیاتم رو ثبت می کنم تا بعدن ها به گوش اهل زبان شناسی برسه، کونوسچه با یه عروسک میاد جلو و میگه:هووووو. این یعنی دارم می ترسونمت و مامانی باید بترسه. بعدشم که معلومه، همه چی از تو ذهن من پوف می شه می ره کنار اون یکی هایی که دیگه یادم نمیاد.

امروز که نشسته بود رو پام جلوی مانیتور من هی سرم رو می کشیدم به راست تا از کنار کله اش بتونم صفحه مانیتور رو ببینم اونم کله اشو میاورد راست، من می بردم چپ اونم می آورد چپ. بعد دستاشو می ذاشت رو دستم که یعنی بیا با هم تایپ کنیم. خلاصه داستانی داریم.

حالا همۀ اینها رو اضافه کنید به ته کشیدن منابع بنده در حالیکه هنوز 30 صفحه بیشتر نشده فصل دومم. یه عالمه کتاب راجع به زبان شناسی، هویت ملی، محلی، فراملی و مذهبی نیاز دارم و با کونوسچه نمی تونم برم بیرون از خونه. در واقع هیچکیِ هیچکیِ هیچکی رو هم ندارم این فسقلچه رو بسپرم بهش. 

هیچ راهکاری هم به ذهنم نمی رسه جز اینکه هر شب قبل از رفتن تو تخت یکم برای اینکه مامان ندارم گریه کنم، یکم برای اینکه استرس پایان نامه خیلی زیاده و هر کی می رسه می گه، ای بابا تموم نشد؟! یکمم برای اینکه، خدایا چه جوری برم یه کتابخونه ای، جایی دنبال منابع؟ اصلا کجا باید برم رو هم نمی دونم. کلاً خیلی قابل دلسوزی شدم تا بعد از دفاع!

میشا حتما بهت افتخار می کنه!

هیچیکی رو نمی تونستم اون موقع شب پیدا کنم و کونوسچه رو بهش بسپرم. تنها کسی که ممکن بود بتونه بیاد هم نتونست. نمی دونستم چیکار کنم. ملیسا قرار بود عمل کنه و من باید حتما قبلش پیشش می بودم. چون به مامان و تنها خواهرش نمی تونه بگه. چون مامانش به حد کافی کشیده از بیماری خواهرش. یه جوری که انگار سیاهی چشماش کم رنگ شده بس که گریه کرده. آدم دو تا دوختر داشته باشه و بخواد با بیماری هر دوشون دست و پنجه نرم کنه و محکم کنارشون وایسه، خیلی کار سختیه.

صبح کونوسچه رو با یه کیف گنده از وسایل زدم زیر بغلم و رفتیم که ملیسا رو ببینیم. زیاد نمی تونستم به خاطر کونوسچه اونجا بمونم اما یه نیم ساعتی کنارش موندم. کونوسچه رو یه گوشه مشغولش کردم با یه خودکار و دفترچه، و خودم موندم کنار دوستم که چشماش هی پر و خالی می شد و مثلا می خواست به روی خودش نیاره که ترسیده! هی هم می گفت: من خوبم؛ برو برای بچه ات خوب نیست اینجا نشسته. ببین من روحیه ام عالیه و الکی می خواست بخنده! دوست نازپرورده من به مامانش نگفته بود و اومده بود که برای مبارزه با سرطان خودشو آماده کنه. 

به ناچار باهاش خداحافظی کردم. پارک ساعی خیلی نزدیک بود. کونوسچه رو بردم اونجا تا بازی کنه و خودمم نرم خونه. فکر می کردم بودنم اون دور و بر می تونه کمکی کنه. مسخره بود فکرم، اما خب نمی تونستم برم خونه. دو سه ساعتی پسرکم بازی کرد و به قوها و طوطی ها و فنچ ها و گربه های پارک سلام کرد تا خسته شد. دیگه باید برمیگشتم.

به پسرچه ام غذا دادم و گذاشتمش تو تختش تا بخوابه.

نیم ساعت که گذشت تماس گرفتند که به هوش اومده. خدایا برای مراحل سخت بعد از این هم کمکش کن.

از الان تا آخر پاییز عاشق پیاده روی های عصرونه ام!

خرمالوهای درخت خانه همسایه در آمدند و سبز و گس گسند. این یعنی پاییز آرام در حال ورود.

باد های شبانه کم کم در حال وزیدند و این یعنی  پاییز آرام در حال ورود.

لذت کشیدن پتو روی بینی زیر باد کولر و از تنبلی پانشدن خاموش کردنش، یعنی شهریور کم کم رو به تمام.

زدن واکسن  کونوسچه جان فردا؛ این یعنی ورود پسرک به یک سال و شش ماهگی.