خاکستر و بانو

خاکستر و بانو

نام وبلاگ برگرفته ازنام یکی از اشعارشمس لنگرودیِ عزیز است
خاکستر و بانو

خاکستر و بانو

نام وبلاگ برگرفته ازنام یکی از اشعارشمس لنگرودیِ عزیز است

نمی دونم کی سرد می شیم!

کلی با دختر خاله حرف زدم. کلی. آخرش وقتی خداحافظی کردیم همسر پرسید: چی شد نتیجه؟

گفتم هیچی من حرفام رو زدم، اونم گوش کردم. باید می دونست چه خبره! 

باز با تعجب پرسید: قهر نکرد؟

با تعجب بیشتر گفتم: چرا قهر؟ نه!

گفت: اگه خانواده ما بود تا آخر عمر قهر می کردیم با هم. شما هم قهرید الان داغین هنوز نمی فهمین!

یه خرس که یه روز موتزارت بلد بود!

از روزی که پسرم به خواست خودش، در حال ترک پستونکه، خیلی بیشتر به عروسک خرسی کوچولوی موزیکالش وابسته شده. تازه اسم عروسکه رو گذاشتم توپومینی! هر کی هم می شنید می گفت: اوووه چه قدر طولانی!

امروزم که مادر و پسری رفتیم بیرون، توپومینی رو هم بردیم تا موقع بهونه گیری با آهنگ موتزارتش (روی خود عروسک قید شده بود که موتزارته، دروغ و راست گردن سازنده)، دل پسرم رو آروم کنه. موقع پیاده شدن تو میدون ونک نفهمیدیم و توپومینی افتاد تو خیابون. درست تو اسباب بازی فروشی بود یادش افتادم همه کیفم رو گشتم و بعد به همسر گفتم یا تو تاکسی افتاد یا جلوی پاساژی که از تاکسی پیاده شدیم. خلاصه راه افتادیم و خرس طفلی کوچولو رو وسط خیابون با شکمی پاره و  البته بی آلت موسییقیش پیدا کردم. نمی دونم چرا خیلی دلم براش سوخت. برش داشتم و آوردم خونه تا بدوزمش و به قول مادربزرگ مادرم پینیک (وصله و پینه) بزنمش. درسته دیگه آهنگ موتزارت نمی زنه برای پسرم، اما وقتی پسرم دیدش با دل پاره؛ اولش نگاهش یه جوری شد به عروسکش! یه جور توام با ترس و شگفتی! بعد هم گفت: اوه! و بعد هم خرسک زخمی و شسته شده اش رو نوازش کرد.  البته تو خیابون تا دید پیداش کردم کلی گریه کرد و خواست بغلش کنه که به خاطر مقادیر انبوه چرک و سیاهی گذاشتمش تو پلاستیک و آوردمش خونه تا تیمارش کنم. درسته دیگه  نمی تونه اون آهنگ زیبا رو برای پسرم بزنه، اما اون همیشه بوی نوزادی و شب های بیداری و راه رفتن با پسرم رو میده. یه عالمه حس خوب که حتی بی آهنگش هم می تونه منتقل کنه!

"در دنیای تو ساعت چند است؟"

نشسته ام و خیال می بافم و امید رج میزنم. البته در این میان آهنگ زیبای گیلکی گوش آشنا و گوش نواز "کی ایسه؟ کریستف رضاعی" را نیوش جان می دهم.

شب به نیمه رسیده، پسرکم  و همسرم خوابند. خانه هم تقریبا خوابیده! جز صدای قژقژ گاهگاه صندلی من و صدای کلیدهای کیبورد هیچ صدایی اذیتشان نمی کند لابد!

خیلی شب ها دوست دارم کمی زودتر بخوابم. مثلا ساعت 11، که خوب اصلا نشدنی است. کلا این ساعت های زندگی را دوست دارم. ساعت های مال خودم.

الان تقریباً دوسالی می شود که خانه داری می کنم و کدبانویی شده ام برای خودم. اول ها کمی سخت بود برای منی که 15 سالی هر روز صبح از خانه می زدم بیرون تا عصر. اما الان تقریبا عادی شده. دارم انگار یاد می گیرم نگاهم را به زندگی عوض کنم. شب جمعه برای مادرم کیک باقلوایی پختم. یک شیرینی خیلی خوشمزه که البته بچه های مادرم خیلی به مذاقشان خوش آمد، خیلی انگار. چون همه اش همان شب تمام شد. پسرمان هم به جای شام رفت و آمد چای و شیرینی خورد! مث مامانش عاشق هله و هوله است خب. اینها یعنی این که من از شیرینی و کیک پختن هم می توانم لذت ببرم.

هر روز دارم یک دیوار خانه را می سابم. می سابم ها. چند دور. بعد می آیم و از زاویۀ تابش نور به دیوار نگاه می کنم که لکی رویش دیده نشود. وقت های سابیدن خوب است، چون تمام خشمم را می ریزم بیرون، تمام حس های بد را هم. این خودش کمک بزرگی است برای ساعت هایی که فکر می کنم خوب که چی؟ اینها یعنی من می توانم از سابیدن و نازک کردن دیوارهای خانه ام هم لذت ببرم. 

یادم هم نمی رود که می توانم این ساعت ها موسقیق گوش کنم و کتاب بخوانم. این یعنی لذت لحظه های با خودم بودن. من از این تنهایی نیمه شب ها می توانم لذت ببرم!



عنوان نوشت: فیلم زیبای " در دنیای تو ساعت چند است؟"

حالا تا اون موقع!

-من این گوشه دنج خونمونو خیلی دوست دارم ، اما این گوشه دنیا رو نه!

دیشب بعد از کلی حرف زدن با خودم و همسربه این نتیجه در خودم رسیدم، من آدم وابسته ای نیستم. یعنی می تونم برم هرجا که همسر و کونوسچه باشند.یکی از گزینه های روی میز اینه این روزها!


-دلخوری هام از بابام داره زیاد می شه، اما من هی رفرش می کنم مخم رو و می گم: بی خیال. 

تازه دیشب کلی هم به خدا خرده گرفتم، اما آخرش کونوسچه که اومد تو بغلم گفتم خوبه زحمت کشیدی حداقل اینو بهم دادی!


-پنج شنبه وقتی با کونوسچه از دکترش برگشتیم برادر وسطی زنگ زد که ما شب بیاییم اونجا؟ منم خیلی کول گفتم چرا که نه! بیایین. آخه اگه چندسال قبل بود کلی با خودم غرغر می کردم که یعنی چی! باید دو روز جلوتر بهم بگن! همسر گفت: دارم بزرگ میشم. بعد این همه عمر تازه؟!


- امروز صبح باید می رفتم دانشگاه و کتابهای امانتی رو پس میدادم به کتابخونه. کونوسچه رو راه انداختم و زدیم بیرون. تو کوچه یه پیرزن از پشت کلی قربون صدقه راه رفتنش شد، آخرشم بهم گفت: قدر این روزهاشو بدون، بزرگ میشه دردسراش زیاد میشه، پدرتو در میاره. خندیدم و گفتم: درست می گین!

شب ها هر وقت بیدار میشه و میخواد بیاد تو بغلم، وقتی بغلش می کنم و تو خونه راه میریم و اون سرش رو شونمه، یا وقتی دارم موقع بازی کردن می چلونمش و هی با ماچهای محکم بادکشش می کنم، با خودم می گم مگه چقدر فرصت دارم این کارا رو بکنم؟ مگه چندسال دیگه پسرم شب ها پا میشه و دوست داره سرشو بذاره روشونه من و تو بغل من بخوابه؟! بعد این لحظه ها رو سفت تر بغل می کنم. بیشتر مادر میشم.

خیلی دوست دارم یادت بدم چه جوری با داشته هات خوش باشی!

هر روز به کونوسچه جان وقتی یه چیز فلزی می ذاره تو دهنش می گم: مامان جان می دونی این مرواریدهای خوشگل چقدر قیمتی هستند؟! باید قدرشونو بدونی. اونم همین جور که نگاهم می کنه و سرشو به علامت تایید تکون میده، اون شی فلزی رو به جویدن ادامه می دهد.

امشب یاد گرفته که تقاضای دَدَ رفتنش رو بگه. وقتی باباییش اومد رفت نشست تو بغلش و گفت: دَدَ. تا چند روز پیش که هوا هنوز اینقد سرد نشده بود، روزهایی که نمی تونستم ببرمش بیرون. می ذاشتمش رو صندلی از پنجره ِ آشپزخونه، بیرون رو نگاه می کرد. اما از امروز نمیشه این کار رو کرد. اما دارم بهش یاد میدم که دیدن کوچه ی سرد و خیس پاییزی از پشت پنجره ی گرم هم دلپذیره. (هرچند چندان موفق نبودم)!

کلا دوست دارم یاد بگیره که از همین پنجره هم میشه لذت برد. اینکه پنجره ی ما رو به کوچه است و رو به یک حیات خلوت سربسته نیست خیلی خوبه! ما می تونیم یه قالیچه بندازیم پشت پنجره ی قدیمون و با هم صبحانه بخوریم، یا چای عصرونه بنوشیم. درسته که اگه یه بالکن بود، لذت بخش تر بود، اما همینشم خوبه. عریضه مان اینقدر ها هم خالی نیست!

چیزهای زیادی هست که باید بداند، چیزهایی که خودم هنوز خوب و یا اصلا بلدشان نیستم.