مرسی که برام یه کاسه آش تولدی، گذاشتی تو دستای سارا و آوردی برام.
بی هیچ حرف و حدیثی، بی هیچ گفت و شنفتی مث پارسال و مث هر سال تولدی دیگر! با احتساب وقتی کونوسچه در شکمم بود امسال می شود سومین سالی که روز تولدم مامانم.
همسر یه متن برام نوشته که جای خیلی از "دوستت دارم" نگفتن هایش را پر کرده. و ته تهش اینو نوشته بود:
وجود انسان به¬گونه¬ای¬ است که در بیرون از خویش قیام دارد. هایدگر به دازاین از آن یاد می¬کند. دازاین من، وجود فرشته ای بنام سرن است.
نحوه وجود استعلایی انسان که ریشه در برون¬خویشی¬های سه¬گانه دازاین در امتدادهای سه¬گانه زمانی دارد، بنیان رابطه ناگسستنی بین ساختار وجودی انسان و عالم است،
"تو" رابطه ناگسستنی بین ساختار وجودی" من" و عالم هستی.
تولدت مبارک.
تولد دوتاییمون مبارک. اما قشنگ تر این نبود که الان من اونجا باشم!؟
کلا و هر وقت فیلم این خونه های میلیون دلاری رو می بینم به این فکر می کنم که مثلا، اَاَاَه کی می تونه دم به دقیقه 6 تا سرویس بهداشتی رو بشوره!؟ کی می خواد آشپزخونه رو تمیز کنه!؟ اصلا یعنی چی دو تا سینک، دو تا یخچال، شونصد تا اتاق خواب و وسیله خرده ریز وقتی که من نمی تونم خودم از تموم این فضاها استفاده کنم!؟ خونه بزرگ رو دوست دارما، اما نه دیگه به این بزرگی. اینقدی بزرگ باشه که اگه چند روزی حوصله شوهرتو نداری همچین یه جایی از خونه باشه که زیاد چشم تو چشم نباشین نه اینکه تو حلق هم باشیم.
خلاصه که من یه خونه با سه تا خواب و دو تا دستشویی و یه آشپزخونه با یه سینک و یه یخچال و یه اجاق گاز و یه عالمه کابینت بزرگ و یه کانتر گنده وسطش که همونم بشه میز غذای خانواده بسمه. تازه خییییییلی زیاد بدم میاد که تو آشپزخونه تلویزیون کار گذاشته بشه. اول به خاطر وجود چربی هایی که بعدا مجبور نباشم تمیز کنم، دوم به خاطر اینکه، چه معنی میده!؟
پیشاپیش به خاطر دادن چنین خونه ای ممنونم کردگار پولدار!
عکسای پروفایلش زیاد بودن. حدود ده پونزده تایی می شد، حدودا 15 سالی می شه که هیچ خبری از هم نداشتیم.
تو یه عکس بافت آفریقایی موهاشو ریخته بود دورش و چند دسته رو باز کرده بود رو صورتش و به قیافش یه جور شور دست داده بود.
تو چندتا عکس یه لباس شبیه لباس غواصی تنشه و تو ذهن این میاد که مگه خانم ها می تونن غواصی کنن، یا فکر می کنم شاید کارش ربط داره به دریا. چون تو کیش داره زندگی می کنه.
تو یه عکس یه پیراهن سفید و یه دامن گل گلی گشاد بلند تنشه و تو یه ظهر داغ تنها و خندان داره تو خیابون راه میره.
تو بیشتر عکسا داره می خنده و قیافش همون قیافه ی سالها قبله انگار. چشماش همون طور شوخ، همونقدر گستاخ، همونقدر ماجراجو!
با خودم فکر می کنم اون خیلی خوشحال و خوشبخته حتما. خیلی زندگی پرماجرایی داره حتما. عکس ها اینطور نشون می دادن.برای همین ازش می پرسم: خوبی؟ خوشحالی؟و اون سوالم رو ندیده می گیره.
با هم کمی تو تلگرام حرف می زنیم و البته من بیشتر، چون گویا من هیجان و شادی بیشتری داشتم از دیدن دوباره ی اون.
ازم می پرسه ازدواج کردم، ازش می پرسم بچه داری؟ می گه نه ، تو چی. یه عکس از خودم و کونوسچه و بابای کونوسچه براش می فرستم.
بعد می شینم به عکس سه تاییمون نگاه می کنم که براش فرستادم.
تو عکس غم ها و کمی ها و رنج ها و نداشته ها معلوم نیست. عکس ها انگار همه زوایای زیبا رو نشون می دن. نمی دونم می فهمی چی می گم؟!
بیست و سومین سال هم گذشت. دیروز دوش گرفتم و غسل صبر کردم باز هم در عزای نبودنت. تمام بغض هایم را ریختم روی بغض های فرو خورده قبل.
توی تقویمم روز بیست و یک مرداد را اینطوری نوشته ام: بیست و سه سال به زبان گفتن راحته، اما عمری است که تو تنهایمان گذاشتی مامان!
روی ماه ماماناتو ببوسین.
-یکی از آرزوهای من اینه که یک کیک پز حرفه ای بشم. برام فوندانت کشیدن و درست کردن انواع باتر کریم کاری نداشته باشه. در این راستا یه کارهایی هم کردم. خواهر شوهر مهربون هم در امتداد تشویق اینجانب از اون ور آب ها برام یه بسته ماژیک نقاشی برای روی بیسکوییت آوردن و کلی خرت و پرت مربوط به قنادی که کلی دلم خوش شد بابتشون. اما فعلا امکان آزمون و خطا ندارم. میذارم بعدا که داشتم.
-یکی دیگه از آرزوهام اینه که کارهای تم تولد و عروسی و انواع سفره های عقد رو انجام بدم. این کار رو خیلی خیلی دوست دارم و چندتایی تولد رو هم برای فامیل با تم های مختلف برگزار کردم. بریدن پرچم های تولد و درست کردن گیفت های بچه ها باعث می شه از فکر و خیال بیام بیرون.
- یکی دیگه از آرزوهام اینه که مث کسایی که تند خوانی نصرت رفتن بتونم یه کتاب چند صد صفحه ای رو یه روزه بخونم و تموم مطالبش یادم بمونه. آخه یکی از همکلاسی هام می گفت شوهرش این توانایی رو آموخته.
- یکی دیگه از آرزوهام اینه که تویه کافی شاپ کار کنم و مسئول سرو بستنی و قهوه باشم. شمع رو میزها و گلهای رومیزها رو هم بدن من انتخاب کنم.
- یکی دیگه هم اینه که من بخوابم و تو خواب همه مطالب پایان نامه بهم الهام بشه و بعد که پاشدم ببینم که اِه همه رو قبلا انجام دادم و بعدن خوابشونو دیدم. این یکی رو الان خیلی لازم دارم.
و آرزوهای فانتزی بنده همچنان ادامه داشته و در حال تغییر و دیگرگونی هستند.