خاکستر و بانو

خاکستر و بانو

نام وبلاگ برگرفته ازنام یکی از اشعارشمس لنگرودیِ عزیز است
خاکستر و بانو

خاکستر و بانو

نام وبلاگ برگرفته ازنام یکی از اشعارشمس لنگرودیِ عزیز است

این همه سخت جانی رو از خودم انتظار نداشتم

شرایط مثل سابقه. حتی سخت تر، نزدیک به جانفرساتر.

آدم های زیادی تو این مدت اون روی ناباوارنۀ خودشونو نشون دادن، هرگز فکرشم نمی کردم فلانی چنین برخوردِ " خوب خودت خواستی و خودت کردی" رو باهام داشته باشه.

دروغ چرا فکر می کردم تنها مورد اذیت کننده این راه ، دوری باشه. اما حالا اینطورنشده. وضعیت حالای زندگی رو اصلا تصور هم نمی کردم. همه چیزقرار بود موقتی باشه اما این دیگه خیلی بده خیلی

چرا درد دل ها رو انتظار می شنون. در حالی که تمام سعیم رومی کنم ازکلماتی استفاده  کنم و حتی تو رفتارم نشون بدم که هیچ انتظاری نیست، بخدا نیست فقط درددله همین.

رفتارهای توهین آمیز حتی،  کم ندیدم. برخوردهای پُر از بی معرفتی و بی مهری و سگ محلی از آدم هایی که قرار بود همدم و دوستانه باشند تو این دوره از زندگی.

هیچ وقت زندگی انتظارات کسی رو برآورده نکرده کامل. اما این طوری دیگه؟!

 

از حرف زدن خسته ام. از نگفتن خسته ام. از اینکه هی بخوام شرایط رو توضیح بدم. از اینکه چرا باید بعد این همه دویدن برای زندگی باز تو این شرایط اسف بار زندگی کنم؟   از همۀ این ها خسته ام. از توضیح بدبختی خسته ام.

به پونزده شونزده سال قبل فکر می کنم. به اینکه چی فکر می کردم و حالا چی شد. اوف. اوف.


کاش یکی می اومد دستم رو می گرفت و می برد جایی که کسانم نبودند و می گفت زندگی کن در جایی که شبیه خونه اس، بی هیچ حرفی بی هیچ توضیحی.

 

 

این ها رو اینجا می نویسم تا یادم بمونه چقدر با هم زندگی کردیم

 دخترخاله ای  دارم که فردا عصرقراره به قول پسر جانم عروسی کنه. البته یه جشن عقد محضری که کمی مفصل تر از محضریه. پسر جان، برای خودش چند تا اسمارتیز خریده، یکی برای تو راه، یکی برای توی مراسم، چندتا برای نمی دونم کجا.  دست هایم راسفت می گیرد. دست هایش را سفت می گیرم و می گویم من تا همیشه دوستت دارم  و کنارت هستم اما این معنی اش این نمی شود که تو هم باید این طورباشی.  تو باید از یه جایی به بعد بروی و دنیا را کشف کنی و مزه شادی رابگذاری زیر دندانت و همیشه همراه بداری اش. فکر می کنم بیشترِ حرفهایم را نمی فهمد اما شنونده ی خوبی است. امروز دست در دست بودیم که موقع رد شدن از جوی آب یک پا اونور یک پا اینور افتادم، پسر جان هم یه پاش صاف رفت تو جوی آب. خیلی سریع خودش رو جمع و جور کرد و رفت اونور ایستاد هنوز عروسک سگش را بغل می کند و گاهی با ما بیرون می آوَرَد. سریع تراز مادرش خودش را جمع و جور کرد و گفت: چیزیت نشد؟ خیلی اذیت شدی؟ بعد که بلند شدم و گفتم نه گفت: اُه اُه بیا شلوارت رو تمیزکنم. رفتیم خونه لباسامونو که عوض کردیم برات پانسمانش می کنم. من هم می گفتم نه چیزی نیست پسرم فقط یه خراشه.  تو چیزیت نشده؟ - نه فقط باید جورابم رو بندازم تو ماشین لباسشویی.

 

- مامان از این به بعد من رو "جان" صدا کن. نه همیشه ها، موقع بازی. می گم باشه. موقع خواب گفت: اون آهنگ فرانسویه رو بذار که برای مامان ها می خونه. می ذارم، میخوابه.

 

ما خوبیم. خوبِ خوب. ملالی نیست جزدوری و امان از دوری

 

امروزی که رفت

امروز چه جوری بود؟ امروزت چطور گذشت؟

برای ما پُر از نوسان و بالا و پایین گذشت.  یه صبح خوب که وسطاش داشت  رو به وخامت روابط مادر پسری ختم می شد که با زبون ریختن های پسرجان که اصلا در این مورد به باباش نرفته، دوباره نرمال و خوب شد.

دل پسرم شاد شد و چی از این مهم تر واسه من؟ 

نباید مهم تر از این چیزی باشه. اصلا حتی خجالت آوره به نظر، اما من هم دوست داشتم و انتظار داشتم دل من هم خوش بشه. اما نشد. ولی خوب این مایوس شدن از رابطه و انتظار چندان طول نکشید.

 اما، از اونجا که خوشی بچه ها مُسریه، خوش شدم وقتی شاه پسر ، چوب دستی هری پاترش رو گرفت دستش و گفت اکسپکتوپترونم. کتاب موزیکالش رو گرفت دستش و شروع کرد خیال پردازی راجع به روزی که قراره موسیقی دان بشه.  یا تعریف کردن از رنگ به قول خودش ، وِستِه ی زرد خوش رنگش.

حجم این خوشی های کوچیک قبل تر ها خیلی دلشادم می کرد اما الان فقط همون لحظه اس، فقط همون لحظه. بعد دوباره یادم میاد کجام، وسط چی افتادم و هر چقدر تلاش در قوی بودن و در حال زندگی کردن می کنم ، نمیشه. 


داریم با شاه پسر باور می کنیم که چوب هری پاترش، یه چوب جادوی واقعیه. یه جادو داشت که باهاش می تونست تغییر مکان بده، کاش حداقل اون واقعی میشد ( داشت ترنسپورت رو  یا داستان ها قاطی شون تو درایو داستان های ذهنم؟) 


اینم از این

بد نیست اما اسمش رو خوب هم نمیشه گذاشت

چقدر طولانی نبودم، یک عالمه حرف دارم که اینجا بگم و بنویسم که حتی حوصله اش نیست. 
پسرجانم خیلی بزرگ شده، هم قد کشیده ، هم روح و روانش خیلی تغییر کرده. خودمم نمی دونم چه جوری اینقدر و یک دفعه بزرگ شد. 
تو یه غروب که با هم راه می رفتیم و حرف می زدیم من گفتم خدایا  چیکار می کنی؟ ما دیگه داریم خسته میشیم ها. پسر گفت: مامان فکر کنم خدا مرده.
خدا، کوشی پس؟ ما هنوز نفس می کشیم تو کجایی؟


پیر شدم، پیرِ تو ای جوونی

به دردها دقت می کنم. فکر کنم این  موردشامل اغلب آدم ها بشه که وقتی یه جایی از بدن درد می گیره، بقیه اعضا انگار ایستادن به تماشا تا اون عضو تکلیفش معلوم بشه. معمولا درد نمی گیرن، مواظبت می کنن از خودشون تا اون عضو -درد داره- حالش خوب بشه بعد دردهاشون یادشون میاد دوباره.

از صبح گوش درد دارم. بنا  براین قاعده الان فقط گوش درد دارم.

قاعده ی دنیا هم انگار این شکلیه.  آمدن دردها به نوبت. پشت سر گذاشتنشون و برخورد با بعدی. اون آرامش و شادی بینشون هم کمک می کنه نفس تازه بشه برای باقی

 

پ.ن: عنوان بی ربطه. فقط داشتم گوشش می دادم.می گم داشتم؛ چون الان دو تا آهنگ ازش عبور کرد.