خاکستر و بانو

خاکستر و بانو

نام وبلاگ برگرفته ازنام یکی از اشعارشمس لنگرودیِ عزیز است
خاکستر و بانو

خاکستر و بانو

نام وبلاگ برگرفته ازنام یکی از اشعارشمس لنگرودیِ عزیز است

بخور بخوابی داریم خلاصه!


چمدان بنفش بسته شده گوشه خانه منتظر بود که باز شد و محتویاتش برگشتند سرجاشون! مسافرت بی مسافرت! بنا به دلایل نه چندان موجه و محکم و کم و بیش مسخره هی "نه " آوردیم با همسر و دست آخر نرفتیم و نشستیم سرجامون! یه دلیلش سم پاشی بی موقع خونه بابابزرگ بود.

البته پسرم از دیروز یه اسهال خفیف و ملویی گرفته که با درایت مادر مدیر و مدبر! و هراسانش سریع پروسه درمان با یوموگی، چای نبات، کته ماست، نان سوخاری و نوشابه گاز گرفته شده ی مشکی (البته در مواقع خیلی حاد)، موز و خرما وسیب زمینی و آب، آغاز شد! اینقدر دفعه پیش ترسیده بودم که ناخودآگاه تمام این ها رو به خورد پسرجانم دادم و هی می گفتم مامانی اینا رو نخوری مث اون دفعه پوپوت زخم می شه و مجبوری کالاندولا رو تحمل کنی! البته خوبم همکاری می کرد و کم کم به دلش اشاره می کرد که قلمبه شده! اون وسطا هم یکی دوبار که پوشکش رو کثیف کرد سریع می گفت: مامان چای نبات!

پلیز نسیم خنک بهاری!


گرممه! وقتی هم که گرمه اصلا دوست ندارم و ناشم ندارم کاری کنم! پنج شنبه واقعا فرار کردیم کرج! هر چند توفیری نداشت! اما باید یه جای خنک تر پیدا کنیم که فرار کنیم اونجا! از دریچه های کولر انگار باد گرم خوزستان می اومد تو! مث اون تابستونی که برای اولین بار رفتم آبادان! همه هم براشون سوال بود که آخه جنوب، اونم تابستون، خرما پزون؟! یادمه با داداش کوچیکه و بابا و زری جونش رفتیم! منم عین دوازده روز تو آبادان خون دماغ شدم! باد گرمی که از کولر می اومد بردم  اون موقع ها! وقتی ماشین داشت از روی کارون رد میشد، یکم پنجره رو باز کردم، تا اون موقع هیچ وقت باد به اون گرمی به صورتم نخورده بود از بیرون شیشه ماشین! به داداش کوچیکه فکر می کنم، که هرگز فکرشم نمی کرد بره اونورا برای زندگی! اتفاقا خیلی هم دوست دارن اونجا رو اما دیگه منتقل شدن تقریبا نزدیک ما!

چند شب پیش داشتم به همسر می گفتم بیا یدونه از این ماشین سفیدا برام بخر! بعد کائنات گفتند: چه کاریه! دختر خالت خریده! تازه سیستم بسته روش هیولا! در حدی که نشه دیگه تو صندوق عقب چیزی گذاشت! جون می ده برای دور دور! آی خوشحال شدم!


یه معضلیه ها!

گیلانشاه شب قبلش با باباش رفته بود حموم، منم تا نزدیکای سحر بیدار  موندم و هی توضیح می دادم که نمی تونم بیام. اگر بیام بعد از افطار برگشتنم سخت میشه! نرگس گفت: فقط دلم می خواد بیام و اونجا نباشی! فرداشم که دیروز بود پاشدم به گیلانشاه صبحونه دادم و تصمیم قطعی داشتم که نرم تا کرج! اما بازم  نتونستم در برابر ندیدن ملیسا و نرگس مقاومت کنم و دویدم حموم کردم و تا ساعت 5 با پسرم زدیم بیرون! هی هم تو راه به شازده التماس، که مادر جون یه ذره در چشماتو ببند، اگه نخوابی تو مهمونی خل بازی درمیاری ها! اما هم اون گوش نمی داد هم خیل عظیم فروشندگان مترو که دیروز مسابقه ی " هر کی صداش بلندتره " داشتند انگار!

نزدیکای خونه ملیسا رفتیم یه باغچه تا کاکتوس بخریم براش! وسط مسطای انتخاب بودیم که آقا پسرمون بلند گفتن: ماما پی پی! اینگونه شد که ما با دو گلدان در دست و پسری با عطر خوشایند در بغل راه افتادیم به سوی مهمونی!

هر کی هم می اومد بچه اش رو از پوشک گرفته بود! بچه هایی که با پسرچه تفاوت سنی کمی داشتند! هی هم به من می گفتن: وای هنوز پوشک می کنی این بچه رو؟! منم می پرسیدم: خوب شما چه جوری این کار سخت رو انجام دادین؟! بخدا من یه عالمه مطلب خوندم راجع بهش، هنوز وقتش نشده برای بچه ما! اونام  هر هر بهم خندیدن و گفتن: نمی شه که بدون گل کاری از پوشک بگیریش، همینه! باید اینقدر تو شلوارش و رو فرشت جیش کنه، تا درک کنه چه خبره؟! واقعا کار سختیه! اما روزی که از پسش بربیام و یه مادری بهم بگه چه جوری کار به این سختی رو انجام دادی، نکته های یادداشت شده ام ،  مبنی بر این که چند بار رو فرش جیش کرد، چند بار تو لگنش، چند بار یادش رفت، و چندبار جایزه گرفت، و در نهایت چند بار در طول روز زدم زیر گریه رو می دم بهش و می گم از روی این برو موفق میشی!

خرتوخری ام با خودم!


دو سه هفته پیش همسربین خریدها یه بسته میگوی پاک شده برداشت و هر چی من بهش گفتم: باباجون من میگو دوست ندارم و بلدم نیستم باهاش غذای خوشمزه درست کنم به خرجش نرفت. که چی، کاری نداره برو سرچ کن یاد بگیر بذار بچه به خوردن میگو عادت کنه! اتفاقا خیلی هم خوشمزه اس! حالا هی سرچ می کنم، بعدش می گم اگه خوشمزه نشد و کلا از چشم پسرم افتاد چی؟ تازه اول هر هفته هم سراغ میگو ها رو می گیره که؛ پس کی می خوای یه شب یه میگوی خوشمزه بدی ما بخوریم؟!

راستش الان چند روزه که رفتم تو کوک کارهای خودم! دقت که می کنم و خودم رو بازنگری می کنم می بینم من تو هیچ چیزی پرفکت نیستم! اصلا هیچ وقت جدی آرزوهامو دنبال نکردم. یا اصلا عرضه دنبال کردنشونو دارم یا نه!؟ بذارم یه عمر فقط ادعا کنم که من استعداد فلان چیز و فلان کار رو داشتم و هیچ وقت نتونستم و نشدو نذاشتن که برم پی شون! گاهی می گم خوب اگه شروع کنم و وسطش با خودم بگم، اوه نه من این کاره هم نیستم چی!؟ جرات این که شروع کنم و وسطش ولش کنم، هم ندارم! نتیجه گیری امشب فعلا درباره خودم اینه؛ من آدم بزدلی هستم! البته این نتیجه ممکنه در شبهای بعد تغییر کنن رو بهبودی یا به وخامت! حالا تا بعد!

 تا سحر بیدار موندم با سر درد خیلی زیاد و چشمهایی که داشت از خواب کورمی شد تا برای آقای خونه ی روزه دار سحری گرم و تازه آماده باشه! میزرو چیدم، لیوان شربت رو آماده کردم و غذا رو کشیدم  و  رفتم آقای خونه رو صدا زدم و اونم گفت سحر نمیخورم، بدون سحر روزه میگیرم. نمی تونم پاشم! آی حرص خوردم!

الانم با پسر جان رفتن بیرون و من موندم خونه!  یکم خونه رو مرتب کردم. آب قطع شده و خونه گرمه! خون دماغ شدم و بند نمی یاد! الان یه فتیله گنده گذاشتم و هر چند دقیقه عوضش می کنم. از دیروز که بیرون رفتم حالم بده بدجور! من نمی دونم بهی چه جوری می تونه با یه هفته بی خوابی و امتحان و در حالی که فرداشم 30 تا مهمون برای افطار داره شب قبلش با دخترش پاشه بره استخر!؟ واقعا این همه انرژی رو چه جوری داره و کجاش ذخیره کرده؟!

معده برادر کوچیکه  میکروب داره! البته بیش از حد داره. طفلکی خودش به خودش می گه : ابو درد! تا شیش ماه باید آنتی بیوتیک مصرف کنه! خدایا حواست بهش هست دیگه!؟