X
تبلیغات
رایتل

























خاکستر و بانو

نام وبلاگ برگرفته ازنام یکی از اشعارشمس لنگرودیِ عزیز است

مادر و پسری رفتیم بیرون! تا از این عصرهای دیر شب شونده بیشتر استفاده کنیم!

طبقه بالای پاساژ از شیرین عسل برای پسرک کمی چیز میز خریدم و نشستیم تا بعد پیاده روی و بازی خستگی در کنیم!

قبل بیرون اومدن از خونه با حال سنگین زدیم بیرون! توی ذهنم هی آهنگ "تهی" می رفت رو ریپیت: خدایا مرسی، خدایا مرسی! اما ته تمام مرسی ها گفتم منتظر چی هستم! سخت منتظرم!

ساعت پاساژ، 8:45 شب رو نشون می داد و پای به خونه رفتن نداشتم! هی منتظر بودم! تلفنم زنگ خورد! یهو همه جا غرق شد توی چشمام! از اون ور پسرک هی می گفت مامان میشه در اسمارتیزم رو برام باز کنی! همینجور غرق شده و هق هقی گفتم: میشه خودت بازش کنی مامانی تا من روبراه شم و باهات حرف بزنم!؟ دیگه چیزی نگفت و خودش در قوطی رو باز کرد و به رفت و آمد آدم های طبقه پایین نگاه کرد! چه خوب که طبقه بالای این پاساژ اغلب خلوته! آقای مغازه ظرف فروشی هم داشت تعطیل می کرد! - ای بابا دوباره برگشت تو مغازه! برو دیگه! همین جور که داشتم حرف می زدم و سرم را پایین و تقریبا تو یقه ام گرفته بودم و با یه دستمم داشتم تو کیفم دنبال دستمال های لعنتی همیشه مخفی و گم گور، می گشتم، دیدم که یکی با جعبه دستمال کاغذی جلوم  ایستاده! دستمال برداشتم و تشکر کردم!

تلفنم قطع شد؛ چندتا نفس عمیق کشیدم، عینکم رو با گوشه روسریم تمیز کردم؛ تمومش کردم و شروع کردم با پسرم حرف زدن!

چشمم افتاد به همون آقا و با سر دوباره تشکر کردم! یهو بلند گفت: ایشالا که چیزی نشده؟! گفتم: نه مهم نبود! اما تو دلم گفتم: چرا بیا بشین بذار یکم درددل کنم و بعد برم و دیگه هیچ وقت پام رو اینجا نذارم!

 

پ.ن: سختی همیشه ایمان رو بیشتر میکنه! اینو یادم نمی ره: " امیدت به آنچه نداری بیش از چیزی باشد که به آن امید داری!"

نوشته شده در چهارشنبه 8 شهریور 1396ساعت 16:29 توسط seren نظرات (11)

Design By : Pars Skin