X
تبلیغات
رایتل

























خاکستر و بانو

نام وبلاگ برگرفته ازنام یکی از اشعارشمس لنگرودیِ عزیز است

دیروزرفته بودم پیش استاد راهنمای سابق که در انجام پروژه ای کمکش کنم! اینقدر بهش گفته بودم هفته گذشته که رفته بودم پایان نامه رو بهش تحویل بدم بعد دوسال، و ازش امضا بگیرم برای کارهای تسویه، بهم گفت پاشو بیا تو این کار کمک کن!

تو راه برگشت همین طور که فقط سعی می کردم از روی موزاییک های قرمز عبور کنم و غرق در هپروتی بی مکان بودم، به خودم اومدم و خنده ام گرفت، به خاطر کاری که هیچی  واسم نداره جز در جریان دوباره قرار گرفتن؛ اومدم اینور شهر و دارم از روی موزاییک های قرمز می پرم و روی جدول ها هنوز هم مسلط راه می روم! اینقدر کار کردن را دوست دارم که حالا به دیگران تقریبا ملتمسانه می گویم: اگه کاری هست که من می تونم انجام بدم تو رو خدا، تو رو به پیر و پیغمبر بگید بهم! دوباره راه رفتم روی مربع های قرمز و نسیم پیچید توی پیراهن رنگی رنگی نخی ام! به این کارهام که نگاه می کنم و قیافه ام را تصور می کنم در برخورد با آدم ها، می بینم من در بیست و سه سالگی جا مانده ام! هی می خواهم یادآور شوم به خودم و نمی شود. خود جامانده ام را می بینم! دختری با سری پُر از رویا و دلی پُر آرزو! دختری که فکر می کرد حالا حالاها وقت دارد برای رسیدن به همه ی آنچه که آرزویش را دارد!

از آرزو هایم جا مانده ام! از خیلی هایش! خیلی هایش! آن موقع ها امروز را جور دیگری می دیدم. شسته رُفته و تمیز! پر از حس آرامش! داشتن احساس خوشبختی! هنوز دختری هستم که لباس عروس دلش می خواهد و دست از این آرزوی مندرس برنداشته؛ اینقدر برنداشته که حال خودم هم، به هم می خورد که هنوز آرزویش برایم شیرین است! دختری که در شغل های مورد علاقه اش موفق شده و همین طور دارد موفق تر می شود! همان دختر بیست و چند ساله وقتی که دلش استقلال مالی گذشته اش را با وجود تمام سختی های همراه در محیط کاری می خواهد، نهیب می زند که اگر بچه نداشتی الان یک کار داشتی و اغلب آنچه دوست داشتی و جاهایی که دلت می خواست بروی را می رفتی! حالا باید تمام روز را کنار پسرت باشی! اینموقع ها اما مادرانگی قوی تر است! یادم می آید از صبح که پسرم را ندیده ام چقدر دلم برایش تنگ شده و هیچ چیز دنیا ارزش وجود او را ندارد!

دارم می رسم به تولدم! تنها چهار روز دیگر و یک ویش لیست توی تلگرامم برای خودم نوشته ام! یکیش رفتن به کافه ی توی خیابون دانشگاهم است و چقدر دوست دارم بروم خودم را روز تولدم مهمان کنم! چند تا کتاب هم هست که به خودم قولشان را داده ام! (تصرف عدوانی، مردی به نام اوه، خیابان بوتیک های تاریک ، و یکی دوتا خوب دیگر!

یک کیک با حال هم می پزم و آرزو می کنم و می دهم پسرچه جان شمعهایش را فوت کند!

آن دختر بیست و سه ساله را هم همچنان با خودم می کشم!

 

نوشته شده در سه‌شنبه 31 مرداد 1396ساعت 19:04 توسط seren نظرات (11)

Design By : Pars Skin