خاکستر و بانو

نام وبلاگ برگرفته ازنام یکی از اشعارشمس لنگرودیِ عزیز است

چهارشنبه عصری که گذشت رفتیم ولایت! با خودم کنار آمدم که هوا گرم است و شرجی و مرطوب. اصلا این قدر ذوق و هیجان داشتم که تمام این ها رفت به حاشیه!

پنج شنبه صبح که پاشدم رفتم سر مزار مامان! یک دبه خالی کنار شیر آب بود! پرش کردم و رفتم شستم همه مزارهای فک و فامیل را . از مامان شروع کردم و رسیدم به پسرخاله، هوا گرم بود و پسرم هم کنارم ایستاده بود. نمیشد بنشینم و دل سیر حرف بزنم باهاشان! همانطور که دبه آب را می ریختم روی مزارش سلام کردم و گفتم: امروز دامادی تنها برادرت است! چقدر دوست داشتم روزی گوشه ی سفره عقد را بالای سر تو می گرفتم! در لباس دامادی برق خنده و نگاهت قند توی دلم آب می کرد و شانه ات را می بوسیدم برایت آرزوهای خوب خوب میکردم مثل خواهری که هرگز نداشتی! اما امروز می رویم که دامادی برادرت را جشن بگیریم!

 

هشت تیر امسال برای خانواده مادری من شبی بود پر از شادی! دو عاشق بی نظیر و بی نقص بعد از دوازده سال با هم یکی شدند! دوازده سال زمان کمی نیست برای با هم ماندن، به پای هم ماندن!

جای خیلی ها خالی بود! مامان، بابابزرگ، عزیز و «ص» به عنوان تنها برادر داماد! اما ما سعی کردیم این خالی بودگی برای خاله وسطی زیاد به چشم نیاید!

 

نوشته شده در سه‌شنبه 13 تیر 1396ساعت 15:08 توسط seren نظرات (6)

Design By : Pars Skin