X
تبلیغات
زولا

























خاکستر و بانو

نام وبلاگ برگرفته ازنام یکی از اشعارشمس لنگرودیِ عزیز است

با خوندن یکی دو تا از کپشن های اینستام می فهمه حالم خوب نیست! اینقدر گنگ نوشتم که فکر کنم اگه چند وقت دیگه خودمم بخونمش احتمالا نفهمم راجع به چی بوده و حالم چی بوده! اما از اونجا که آدم های اونجا مثل اینجا نیستند و می شناسن من  رو و حتی گذشته ای که از سر گذروندم رو؛ پس نوشتن توش سخت تره! اینقدر گنگ نوشته بودم که دو نفر فکر کردن دوباره دچار یاس بی مادری شدم و شروع کردن به دلداری دادن!

 

ساعت نزدیک به دوازده بود که "جوگندمی"اومد تلگرام و زد به هدف! فهمید که حالم از کجا خرابه، یا حتی از چی!؟ بعدم قرار بود من حرف بزنم که یهو "جوگندمی" شروع کرد! یکساعت بعد حال هر دومون بهتر بود!

رو خودم کار می کنم که بی تفاوتی به یکسری چیزها رو یاد بگیرم! رفتارهای هوشنمندانه تری نشون بدم و راحت تر از گذشته نظراتی می دم که گزندگیش در حداقل ترین و نزدیک به صفرترین حالت ممکن باشه!  با فانی نشون دادن دردها و تلخی های گذشته فضا رو تلطیف می کنم!

 

یه چیز دیگه هم راجع به خودم چند هفته پیش موقع ماساژ درمانی فهمیدم! واکنش بدنم به دردهای شدید، خندیدن بود! اینقدر قلقلکم می اومد که نمی تونستم جلوی خودم رو بگیرم! برای اون خانم ماساژور زیاد عجیب نبود و قبلا هم چنین موردی رو دیده بود، گفت: تو چرا دردهات زیاد میشن بیشتر می خندی؟! یاد روزی که پسرک به دنیا اومده بود افتادم! از سر درد زیاد حتی نمی تونستم بخوابم! اما چون نمی خواستم به خاله ام زیاد سخت بگذره، یا اولین روز مادریم، مامان غرغرویی به چشم پسرم نیام، فقط می خندیدم! اون موقع هم پرستار که اومد بهم گفت سعی بخوابی و گفتم: نمی تونم، سرم درد می کنه! گفت: سرت درد می کنه و می خندی؟!

دردها رو خندیدنم تاثیری نخواهد داشت! فقط کم و زیادشون می کنه!

 

نوشته شده در جمعه 8 اردیبهشت 1396ساعت 17:19 توسط seren نظرات (2)

Design By : Pars Skin