X
تبلیغات
رایتل

























خاکستر و بانو

نام وبلاگ برگرفته ازنام یکی از اشعارشمس لنگرودیِ عزیز است

سه روزه، دقیق سه روزه دارم هی می گم الان زنگ می زنم، نه بذار این کار رو بکنم، نه الان ساعت مناسبی نیست و هی سعی می کنم به روم نیارم و فراموش کنم!

چند وقته دارم خودمو موظف می کنم که به بابا زود به زود زنگ بزنم! اما هیچی ندارم واسه گفتن بهش! اصلا زنگ بزنم چی بگم!

ما با هم نقطه اشتراک نداشتیم، و نداریم! لازمم نیست داشته باشیم! اما آدم باید یکی رو ببینه یا کمی در جریان زندگی و حال و احوالش باشه تا بتونه بهش زنگ بزنه، باهاش حرف بزنه! هیچ حرفی برای گفتن وقتی وجود نداره جز شرح آب و هوا،  زنگ زدن واسه چیه؟! بعدم وقتی دیر میشه میگه یه زنگ نمی زنید ببینید من مردم یا زنده ام؟! خوب تو یه بار زنگ بزن! تو حتی اسم پسرک رو فراموش می کنی! بعد می خوای من زنگ بزنم حال زنتو بپرسم؟ اصلا مگه برام مهمه که اون چه حالی داره؟!

وقتی ما دو ساله که همدیگه رو ندیدیم، خوب دیگه چیزی از هم نمی دونیم! گاهی هم بهتر اینه که آدم یکی رو مث گذشته به یاد بیاره! مثلا اون موقع ها که می نشست کنار گلدوناش و براشون آواز می خوند، یا اون وقت ها که صدای خنده اش تو کوچه پر میشد، اما آدم تلخی و خوش رو با هم به یاد میاره و تلخی های ما خیلی زیاد بودند خیلی! الان دیگه هیچی نمونده ازشون البته!

اینقدر همه چی بین ما دور و سرده که حتی وقتی روزی که دفاع کردم هم زنگ نزدم بهش بگم بابا من امروز دفاع کردم، شاید حتی هیچوقت ندونه که تو صفحۀ تقدیم پایان نامه، راجع بهش چی گفتم؛ هرچند به زور و تهدید استادم اون صفحه تقدیم رو نوشتم اما در نهایت اونی که دلم می خواست رو براش نوشتم، اونی که واقعی بود! یا مثلا اون اصلا نمی دونه که من الان چند مدل کیک و شیرینی بلدم درست کنم، یا چه قصه هایی بلدم برای پسرم بگم، یا چه غذاهای عجیب و غریبی بلدم! تقریبا دیگه هیچی ازم نمی دونه؛ هیچی!

بعد من چرا باید بهش زنگ بزنم؟! فقط از سر وظیفه؟!

 

 

نوشته شده در سه‌شنبه 21 دی 1395ساعت 01:35 توسط seren نظرات (7)

Design By : Pars Skin