X
تبلیغات
رایتل

























خاکستر و بانو

نام وبلاگ برگرفته ازنام یکی از اشعارشمس لنگرودیِ عزیز است

قبل از خواب یه شعر گذاشتم تو گروه خانوادگی برای صبح فک و فامیل که از خواب پاشدن ببینن! معمولاً اولین نفری که می خونه داییه!  چند دقیقه نگذشته بود که برادرزاده بزرگه دو تا شعر دیگه پایینش گذاشت؛ یکیش پر بود از حس زنانگی، روح شاعرانه ای که تازه تازه سبز شده و شعله ور! گفتم قشنگه! گفت اینا رو دختر کوچیکه می گه ها!

دختر دومی برادر بزرگه شعر می گه؟! اونم اینقدر بدیع و وزین؟! خوابم پرید! پرتابم کرد به چندین سال تلخ نوجوونی!

بزرگ شدنش ناراحتم می کنه، یادم می ندازه که دقیقا اولین بار به سن الانش بودم که عاشق شده بودم، به سن اون بودم که درد های بزرگی رو تجربه کردم، زخم های عمیق و کاری!

یه جور سرخوشی بی قیدانه داره که دوستش دارم، کاش این ها که من دیدم رو نبینه! این حجم درد غیر قابل هضم که بالا آوردنی هم نیست!

 

نوشته شده در پنج‌شنبه 16 دی 1395ساعت 12:13 توسط seren نظرات (2)

Design By : Pars Skin