خاکستر و بانو

نام وبلاگ برگرفته ازنام یکی از اشعارشمس لنگرودیِ عزیز است

امروز عصر با جارو برقی زوزه کشان رفتیم توی اتاق خواب، پرده را با گیره ی سبز مخصوص رنگ مو بستم تا اندک نوری بتابه به کاکتوس کوچولوی مقاومم! زن پنجره خانه پشتی مان که پنجره آشپزخانه شان رو به پنجره اتاق خواب ما است هم، داشت جارو برقی می کشید سفت و سخت؛ زیر کابینت ها و تمام درز و دورزهای زیر را! آشپزخانه اش از آشپزخانه ام بزرگتر، مجهزتر و خوشگلتر است! کف خانه اش هم پارکت های رنگ کلاسیک و دوست داشتنی و گرمی دارد! همیشه هم خانه اش تمیز است!

راستش به خانه های پشتی خیلی نزدیکیم؛ کمی بیشتر از دوتا کوچه ی آشتی کنان!  اینقدر نزدیک که ظهرهای غرق سکوت خیابان میشود صدای قاشق و چنگال ها و بشقاب ها را شنید. یا حتی صدای تمرین سنتور نواختن یکی از همسایه ها را که از قضا روزی دختر خاله بزرگه خانۀ ما بود و صدا را شنید، از لای پنجره داد زد: سلام همکلاسی! یا سال قبل که پسرم را می گذاشتم پای پنجره پشتی تا آفتاب بتابد به صورت سفید و نازنینش تا کمی D جذب کند با بچه گربۀ طبقه چهارمی همان خانه پشتی دوست شده بود و هی با هم دالی موشه بازی می کردند!

دیروز مثلا خیلی دوست داشتم همان موقع که پرده را با گیره جمع کردم، زن همسایه پشتی مرا ببیند و با هم سلام و علیکی با اشاره و سر و ابرو و چشم کنیم و این سلام علیک ها همین طور ادامه داشته باشند تا وقتی او آنجا زندگی می کند و من اینجا! و اگر چند روز خبری از یک کداممان نشد دیگری برود پی اش را بگیرد که چه شده!؟

 

پیرو  پست قبل، به قول سید علی صالحی عزیز؛

درست است که کلمه به سکوت و

کارد به استخوانم رسیده است،

اما هرگز

-هیچ دقیقه دوری-

به دریا دشنام نداده ام.

من فقط می بخشم،

اما فراموش نمی کنم.

 

نوشته شده در سه‌شنبه 7 دی 1395ساعت 19:21 توسط seren نظرات (3)

Design By : Pars Skin