X
تبلیغات
رایتل

























خاکستر و بانو

نام وبلاگ برگرفته ازنام یکی از اشعارشمس لنگرودیِ عزیز است

بعد از گذشت بیست روز انگار روز اوله که مامانش دیگه نیست! تو پنجاه سالگی هنوز اینقدر نیازمند مادر! دیشب اینقدر مورس استرس داد که ترافیکه و زود راه بیفت که نیم ساعت زود رسیدم ، رفتم همون نزدیکی تو یه مرکز خرید، توش کافی شاپم داشت، روی مبل قرمز نشستم و به مبل سبز خالی روبروم خیره شدم و فکر کردم به اینکه رفتم چی بگم و چه جوری باشم! بعدش رفتم دستشویی تا تو مراسم چشمام همه جا رو زرد نبینه!

نور زیاد تالار موقع ورود چشم رو می زد، با اینکه عزا بود اما انگار مسئولین و دست اندرکاران تبحر بیشتری تو چرخوندن مراسم جشن داشتند!

آزی رو بغل کردم، سفت بغلم کرد و با مویه و صدایی مث ضجه گفت: تو چه جوری طاقت آوردی؟! اشکام بی صدا جاری شدن ، آقای دکتر روبروم ایستاده بود، می ترسیدم خط چشم و ریمل سرازیر شه، سفت تر بغلش کردم و بی هیچ حرفی رفتم نشستم! آروم آینه ام رو تو کیفم باز کردم هنوز چیزی نریخته بود.

تارا اومد کنارم نشست، ازم پرسید:تو حتما خیلی اذیت میشی میای اینجور مراسم ها! سرم رو تکون دادم فقط که آره!

یکم بعد قرآن قطع شد و مداح اومد رفت تو جایگاه عروس و داماد نشست و شروع کرد به خوندن، به آزی خیره شده بودم، موقع مرگ مادرش کنارش بود، اشک می ریخت، مامانش دستش رو گرفته بود و بهش گفته بود: نترس! تو اون سن و سال مستاصل و تنها به چشم می اومد! خیلی تنها! خیلی معصوم!

بعد یاد خودم افتادم! حالا داشتم بی هدف همه جای روبروها رو می دیدم، چراغ نورپردازهای خاموش بالای سر مداح، بنر تسلیت مدرسه پسر آزی به خانواده دکتر، شمعدونای پایه بلند برنجی روی هر میز که شمع هاشون خاموش بودن و نمی دونم حالا که بهترین موقعیت روشن بودنشون بود، چرا خاموش بودن؛ فنجان چای سرد شده ام؛ گل های رنگی و سفید و فکر کردن به اینکه تو ولایت مامان و بابا، فقط برای جوون ها تاج گل رنگی می زنن و در غیر این صورت گل ها همه سفیدند، اما اینجا تاج گل رنگی زیاد بود؛ به سنگ های بزرگ کیف ورنی خانم میز روبرویی و اشکهایی که می ریخت؛ و بعد دوباره شانه های آزی که می لرزید از گریه و دستهای ظریفش!

مداح شروع کرد از مادر گفتن و اینکه حالا دیگه نیست تا ببینیش! اینکه وقتی از همه دنیا خسته می شی دیگه آغوش مادرتو نداری بری بشینی یه دل سیر گله و شکایت کنی و خودتی و خودت... ( چه خوبه یه مداح بلد باشه اشک آدم رو در بیاره و به قول قدیمی ها نفسش گرم باشه، آدم غمباد نمی گیره) گفت و آروم و با احتیاط و بی پلک زدن اشک ریختم که مبادا ریملام بریزه! (فکر نمی کردم گریه ام بگیره، خوب فکر می کردم کمی غم سبک تر شده و مادرشون خیلی مریض بوده و مدت ها با مریضیش در گیر بوده و سن و سالی ازش گذشته و بچه هاشم که رفتن سر خونه زندگیشونو و این حرفا؛ که خوب به اینم باید فکر می کردم، مادر، مادره!).

تا اینکه رسید اونجا که دیگه صدای خنده مادر رو نمی شنوی و لبخندش رو نمی بینی! حالا دیگه به ریمل و خط چشم فکر نمی کردم، گریه کردم و شروع کردم به یاد آوردن چهره مامان رو، مداح تموم شد خوندنش، استخونامون سبک شد و فضا آروم تر شد، آینه رو تو کیف زیر میز باز کردم و خودم رو دیدم؛ اینقدر بد نشده بود جز اینکه همه چی پاک شده بود، آینه رو بستم و هنوز داشتم مامانو  به یاد می آوردم! یه تصویر جوون یادم اومد که تا چند سال دیگه هم سن و سال میشیم! یه خنده ی محو! حتی خاطرات رو هم به زور نگه داشتم!

موقع خداحافظی آزی همچنان در امتداد گریه بود، بغل سفت و خداحافظ!

 

نوشته شده در چهارشنبه 1 دی 1395ساعت 02:03 توسط seren نظرات (5)

Design By : Pars Skin