X
تبلیغات
رایتل

























خاکستر و بانو

نام وبلاگ برگرفته ازنام یکی از اشعارشمس لنگرودیِ عزیز است

ربابه سال ها پیش عاشق پسری می شه و به خاطر مخالفت خونواده اش، به ویژه باباش با پسره فرار می کنه و می شه زنش! الانم یه دختر چارده پونزده ساله دارن، شوهرش هر وقت حوصله داشته باشه می ره سرکار و هر وقتم حوصله اش نکشه می خوابه جلوی تلویزیون! ربابه هم یه گوشه حیاط خونه ی قدیمی ای که توش نشستن مرغ و خروس و بوقلمون پرورش می ده و محصولاتشونو می فروشه، تو یه مدرسه هم صبح تا ظهر نظافتچیه! خب بالاخره یکی باید چرخ زندگی رو بچرخونه! خانواده اش هم زیاد به خاطر انتخاب اشتباهش تحویلش نمی گیرن! خانوادۀ شوهرشم به خاطر دزدیدن قاپ پسرشون زیاد تحویلش نمی گیرن! پارسال که هیچکس نبود تا برام از درختای پرتقال جلوی خونه بابابزرگ پرتقال بچینه و مورسم حاضر نشد این کار رو بکنه، گفتم خودم می رم می چینم! اومد برام نردبون رو نگه داشت و بهم گفت که قلق نردبون کنار درخت پرتقال گذاشتن چه جوریه! خیلی به همه مهربونی می کنه، زن و مرد هم نداره اما خب خانم ها بیشتر محبتش به آقایون به چشمشون میاد! اما کسی به این فکر نمی کنه که شاید تمام این محبت ها به خاطر اون دو تا اتاق و ایوون قدیمی ای باشه که بهش دادن تا بشینه و چراغ خونه پدربزرگ رو روشن نگه داره! دوست داره قاطی شه با اهل اون خونه اما خوب بقیه زیاد دوست ندارن! ربابه کلا در حال مجیز خوانیه! تو مدرسه، تو خونه وقتی دوست داره شوهر تن لشش بره سرکار، یا تعطیلات وقتی که فک و فامیل اونجان باید هی خودشو مهربون نشون بده!

خیلی دوست دارم بدونم شوهرش کلا چه حسی داره که یه دختر به خاطرش قید خانواده شو زده، داره کار می کنه، تو یه خونه قدیمی باهاش زندگی می کنه،مجیز همه رو می گه تا رونده تر از این نشه!

البته امشب دختر خاله میگفت که یه روز داشته باهاش راجع به ایده آلاشون حرف می زده از ربابه پرسیده: مثلا تو شوهرت رو دوست داری؟

اونم محکم گفته آره!؟

خوب لج همه رو در آورد با این جوابش!

من که فکر می کنم بعضی وقت ها سختی ها اینقدر کم کم جون آدم رو می گیرن که یادت می ره یه روزی برای چی فلان کار رو کردی، بعد خود دوست داشتن هم هی رفته رفته شکل عوض می کنه در درونت، ربابه الان اینجوریه!

نوشته شده در چهارشنبه 17 آذر 1395ساعت 01:46 توسط seren نظرات (5)

Design By : Pars Skin