خاکستر و بانو

نام وبلاگ برگرفته ازنام یکی از اشعارشمس لنگرودیِ عزیز است

زن های درونم افتادن به جون هم!کلا یه عده زن مشنگ اومدن نشستن تو مخ من از اول! سر دسته شون تازگی شده یه زن غرغرو! اون غر می زنه و من خسته می شم! یعنی دائم دارم غر می زنم ها!  غر می زنم و دو دقیقه بعد انگار نه انگار، شروع می کنم عادی راجع به خونه خریدن دختردایی و انتقالی شوهرش حرف می زنم. باز یادم می افته انگار اِ یه غر دیگه مونده و دوباره!  بعدش اون زنی که دائم درحال متهم کردن باقی زن های در منه، مث همیشه دست به کمر میاد میگه: هوی چته؟! چی میخوای خوب چرا نمی نالی حرف آخر رو اول بزنی!؟ اما درد اصلی اونجاست که زن درد دار درون، واقعا نمی دونه چی میخواد!  زن مامان درون میاد می گه: نگران نباش، اینا همش به خاطر استرسه! استرس سفر بی همسر! "اما اینا نیست!" زن عقل کل اینو می گه! وقتی غر می زنم یاد مامان می افتم که خیلی وقت ها غر می زد، خیلی وقت ها با خودش حرف می زد و هر وقت که دلش پر میشد رادیوشو خاموش می کرد و یکی از نوار روضه هاشو می ذاشت و به بهانه اونا هی اشک می ریخت و جارو می کشید، هی اشک می ریخت و گل هاشو آب می داد، هی اشک می ریخت و سوزن می زد، هی اشک می ریخت و غذاهای خوش نمک می پخت!

خرتوخر درونم همینجورسینوسی در حال فوران و سکوته!

کاش یکی بود می نشست برام لیست می نوشت و چمدونم رو می بست و می گفت: اصلا نگران نباش! همین که نشون می دی نمی ترسی اما از درون مث سگ داری می ترسی، بازم خوبه! مهم اینه که نشون بدی نمی ترسی!

چقدر امروز صبح دلم می خواست خیابون حجاب بودم تا با کیارستمی سلام و خداحافظی کنم! چقدر دلم می خواست و زندگی اغلب به میل دل به خواه ها پیش نمی ره!  امروز نبود پشتیبان های مامان گونه برای نگه داری بچه خیلی بیشترلمس شد!

نوشته شده در یکشنبه 20 تیر 1395ساعت 18:40 توسط seren نظرات (4)

Design By : Pars Skin