X
تبلیغات
رایتل

























خاکستر و بانو

نام وبلاگ برگرفته ازنام یکی از اشعارشمس لنگرودیِ عزیز است

باتری کیبورد رو عوض می کنم، انگار کلمه ها پر رنگ تر می شن. مث وقتی که مداد رو می تراشی و دوباره شروع می کنی به نوشتن!

دلم یه دونه از کارهایی رو می خواد که قبلا می تونستم انجام بدم!  امروز وقتی رفتم برای بهی، از اون قهوه فروشه که قهوه هاش حرف ندارن، نسکافه بخرم، دلم یه مغازه ی قهوه فروشی خواست! یه خانم دیگه هم هست که یه گوشه ی دیگه پاساژ یه پیشخوون داره که زیرش ویترین شیرینی هاشه! پای نارگیلاش معرکه اند، تو دهن آب میشه! اینور پیشخونشم دوتا از این صندلی بلندا گذاشته که می تونی بشینی همون جا خوراکیتو بخوری! یه سماور برقی کوچولو هم داره که می تونی دوتا چای عصر خوشمزه هم ازش بگیری! به علاوه همه اینا یه لب خندون و یه نگاه مهربون مظلوم داره که آدم دوست داره بره اونور پیشخوون بشینه کنارش و با چرب زبونی رسپی اون پای های خوشمزه رو ازش بگیره! که خوب اینو بلد نیستم و بنده خدا در امانه! پسرم باهاش خیلی رفیق شده بهش می گه خاله! اونم هر بارحتی  اگه چیزی هم ازش نخرم به پسری از توی شیشه ی پر از اسمارتیزش، اسمارتیز می ده! تازه اگه لباسشم جیب داشته باشه تو جیباشم پر می کنه! بعد هوس می کنم یه همچین کاری داشته باشم! حتی برای خودم تو خیال یه جا هم واسه پسرم درست می کنم که خیلی خسته نشه!

بعد به این فکر می کنم که اصلا من دوست دارم از این کارا بکنم؟! اصلا حوصلشو دارم؟! اصلا حوصله چی رو دارم دقیقا؟ جداً این شده یه سوال برام! پسرم شده یه مفر برای اینکه بگم؛ من مادر شدم بنابراین دیگه نیستم! کلا تعطیل!  آخه بدبختی اینه که اینقد مادر شایسته ای هم نیستم برای بچه ام! یه وقتایی که محترمانه و غیر محترمانه دارم از سر بازش می کنم، خیلی عذاب وجدان می گیرم بعدش! که خوب این طفلکی چه گناهی کرده که خواسته تو مامانش باشی؟!

همه چیم شده نصفه نصفه! هر چیم مونده یه جا! جمع نمیشه! جمع نمی شم!

نوشته شده در پنج‌شنبه 27 خرداد 1395ساعت 02:55 توسط seren نظرات (1)

Design By : Pars Skin