X
تبلیغات
رایتل

























خاکستر و بانو

نام وبلاگ برگرفته ازنام یکی از اشعارشمس لنگرودیِ عزیز است


-چند شب گذشته رو تا سپیده بیدار موندم! دقیقا وقتی سپیده سر می زد دیگه تسلیم می شدم! کتری رو روشن می کردم، چای دم می کردم و ساعت 6 صبح تازه می خوابیدم. همسر هم خودش بی سرو صدا صبحونشو می خورد و می رفت. بالاخره، همین الان ،که اینجام کارم تموم شد! وقتی کار می گیرم دیگه نمی تونم بخوابم تا انجام بشه.

تازه اون وسط مسطا هی دیدم، نه یه جوری انرژی دست و پاش بسته است انگار تو خونمون، خلاصه پاشدم و یه جابجایی اساسی کردم، خونه داری رو درست وسط کار باید به رخ می کشیدم و انجام می دادم و گرنه انگار نمی شد تمرکز کرد.

-روزها و شب های خیلی خیلی عادی ای رو سپری می کنیم. حس می کنم کم حرف تر و مهربان تر شده ام. خوددارتر شدم و سعی هم می کنم حرفی که باید همون موقع زده بشه رو همون موقع بزنم. البته سعی می کنم ها. چقدر موفق بودم نمی دونم. تقریبا هم هر کی سرش به کار خودشه جز در مواقع نیاز و لزوم.زیاد خوب نیست اما بد هم نیست.

دیگه اینکه، مطمئن بودم، مطمئن تر شدم، که هیچ کس امامزاده نیست، باورم رو نسبت به آدم ها مخدوش نمی کنم، اما اگر چیزی خلاف عرف و حتی اخلاق، هم شنیدم، شوکه نمی شم! اما باز هم اون آدم از نگاه من قابل احترامه. میگم: اون فقط درگیر یه ماجراجویی شده! زن و مردش هم اصلا برام فرق نمی کنه. تو این یاد گرفتن ها، موهای سفید با سرعت مضاعفی، مث یک کلونی، در حال گسترشند، که خوب، مشکلی با اونا ندارم.


نوشته شده در سه‌شنبه 28 اردیبهشت 1395ساعت 03:28 توسط seren نظرات (3)

Design By : Pars Skin