X
تبلیغات
رایتل

























خاکستر و بانو

نام وبلاگ برگرفته ازنام یکی از اشعارشمس لنگرودیِ عزیز است

پنج شنبه سر میز ناهار ، تو خونه جوگندمی،  وقتی داشتیم از خاطرات روزهای سرکار سه تایی -با نرگس- حرف می زدیم، جوگندمی گفت: به خدا اون روزها جزو عمرمون حساب نمیشه! بس که خوش گذروندیم! نرگس گفت: تازه مث تراکتورم کار می کردیم! واقعا همین جور بود! همش بدو بدو و استرس ممیزی داشتیم اما یه جور عجیبی با هم خوش بودیم!

هی خاطره با هم ورق زدیم! خوب بود! اون روزم فکر کنم جزو عمرم حساب نشد، تو خونه گل گلیِ صورتیِ جوگندمی!

نرگس رو ده سالی میشد که ندیده بودم! همون نرگس، بی ذره ای تغییر! چقدر ما همدیگرو دوست داشتیم! چقدر من خیلی از لحظه های شیرینمو از کنار نرگس بودن دارم!

جوگندمی برای من یعنی سفره عقد و یه دسته میخک صورتی مینیاتوری که وقتی وارد محضر شدم دیدم! طفلی چقدم گشته بود اون روز برام رز صورتی پیدا کنه و آخرش به میخک صورتی رضایت داد!

جوجه داره با یه دختر دو ساله جدا میشه! همه داریم تو پارک تنیس جمع میشیم یکم حالشو عوض کنیم! یکی دو ساعتم بخنده، یکی دو ساعت از حجم غمش کم میشه!


چقدر لحظه خوب ساختن راحته و ما تنبلی می کنیم توش! چقدر این کنار هم ساعتی سرکردن می تونه آدم رو به وجد بیاره و معطلش می کنیم!


پ.ن: کسی می دونه یه آباژور فانتزی و گل گلی و خوشگل رو از کجا میشه خرید؟! کم کم دارم به فکر ساختش می افتم!


نوشته شده در سه‌شنبه 14 اردیبهشت 1395ساعت 02:14 توسط seren نظرات (7)

Design By : Pars Skin