X
تبلیغات
رایتل

























خاکستر و بانو

نام وبلاگ برگرفته ازنام یکی از اشعارشمس لنگرودیِ عزیز است

شنبه عصر با پسرم قراره بالاخره بریم یه عید دیدنی کوچولوی یه ساعته! الان دارم فکر می کنم چه شیرینی ای می تونم بپزم براشون ببرم! اصلا بپزم یانه! برم از قنادی بخرم بهتره یا نه، محبت خونگی ببرم بهتره؟!

آدم بیکار هی وول می زنه تو خودش و گذشته! هی می چرخه و می چرخه تا یه نقطه ای چیزی پیدا کنه و روزها بهش فکر کنه. اینقدر شب ها بیدار میشینم که روزها نمی فهمم کی روز شد. فقط هی با عذاب وجدان به ساعت نگاه می کنم که داره می ره و می ره! دارم می شم شکل اون بنده خدایی که تغییر پوزیشن کلا براش سخت بود. مثلا از خونه بیرون اومدنش مصیبت بود، بعد وقتی می اومد بیرون دیگه دوست نداشت بره خونه!

تغییر و خرید پیشتر ها خیلی خیلی خوشحالم می کرد و سر ذوقم می آورد، اما الان نمی دونم چرا خوشحال نمی شم. یادته گفتم من همه عمر ترسیدم!؟ اینم احتمالا یکی از اون ترسهاست! ترس وقوع اتفاق ناخوشایند پس از خوشی کوتاه! که البته خیلی هم بیمارگونه است این قبیل ترسها!

تازه این مدلی هم شده ام که مثلا بعد از انتخاب ارغوانی و جاگیر شدنش تو فضای خونه، تازه می گم: الان یعنی انتخاب خوبی کردم؟بعدم هی می گم: آره بابا! ببین چه قشنگ شده! پشت بندش باز می گم: خوب اگه خوشگله چرا ذوق نمی کنم!؟ بعدم اصلا ولش می کنم و میشینم به چرخیدن تو خودم! میشم یه پر! اینقد سبک شده درونم که میشم یه پر و می رم هر جا که دلم خواست! هرجا که دلم خواست!

می رم 24 سالگی و لباس عروس! آه ه ه ه ه ه! لباس عروس! کی می خواد این غصه و حسرت دست از سر دلم برداره؟! خیلی زشت میشه مادربزرگ بشم و بازم دلم لباس عروس بخوادها!

در پی همین زشت بودن، دست برمی دارم از سر لباس عروس و صاف میام سراغ روز تولد پسرجانکم! آخ از گلی که هیچ وقت عرق آن همه درد را از تنم نزدود! آخ از گلی که نبود! اینم زشته! فردا روز که از قضا بازم مادربزرگ بشم، این حسرت میشه حسادت! پس اینم هیچی!

اصلا همه دنیا به هیچی! همه دنیا به هیچی!

نوشته شده در سه‌شنبه 31 فروردین 1395ساعت 03:11 توسط seren نظرات (7)

Design By : Pars Skin