X
تبلیغات
رایتل

























خاکستر و بانو

نام وبلاگ برگرفته ازنام یکی از اشعارشمس لنگرودیِ عزیز است

هر روز به کونوسچه جان وقتی یه چیز فلزی می ذاره تو دهنش می گم: مامان جان می دونی این مرواریدهای خوشگل چقدر قیمتی هستند؟! باید قدرشونو بدونی. اونم همین جور که نگاهم می کنه و سرشو به علامت تایید تکون میده، اون شی فلزی رو به جویدن ادامه می دهد.

امشب یاد گرفته که تقاضای دَدَ رفتنش رو بگه. وقتی باباییش اومد رفت نشست تو بغلش و گفت: دَدَ. تا چند روز پیش که هوا هنوز اینقد سرد نشده بود، روزهایی که نمی تونستم ببرمش بیرون. می ذاشتمش رو صندلی از پنجره ِ آشپزخونه، بیرون رو نگاه می کرد. اما از امروز نمیشه این کار رو کرد. اما دارم بهش یاد میدم که دیدن کوچه ی سرد و خیس پاییزی از پشت پنجره ی گرم هم دلپذیره. (هرچند چندان موفق نبودم)!

کلا دوست دارم یاد بگیره که از همین پنجره هم میشه لذت برد. اینکه پنجره ی ما رو به کوچه است و رو به یک حیات خلوت سربسته نیست خیلی خوبه! ما می تونیم یه قالیچه بندازیم پشت پنجره ی قدیمون و با هم صبحانه بخوریم، یا چای عصرونه بنوشیم. درسته که اگه یه بالکن بود، لذت بخش تر بود، اما همینشم خوبه. عریضه مان اینقدر ها هم خالی نیست!

چیزهای زیادی هست که باید بداند، چیزهایی که خودم هنوز خوب و یا اصلا بلدشان نیستم.

نوشته شده در سه‌شنبه 12 آبان 1394ساعت 01:58 توسط seren نظرات (11)

Design By : Pars Skin